شده تا حالا آیندت و اتفاقی که انتظارت رو می کشه مثل روز برات روشن باشه ، بدونی ته مسیر چیه ، بدونی داری تو چه باتلاق عمیقی فرو میری اما نتونی کاری کنی و با وجودی سراسر از تاسف و حسرت نظاره گر فرو رفتنت باشی؟ با خودت میگی کاش منم بوقی بودم مثل خیل عظیمی از آدم های اطرافم که در دنیای خودشون گم اند و نه چیزی رو می فهمن تا قبل اینکه به زبون بیاد و نه اتفاقی رو می بینن تا قبل از اینکه اتفاق بیافته. کاش من هم بودم ، بوق را می گویم...
ادامه اش "بسیار غمگینم " بود ، عنوان مطلب را می گویم.
برچسب:
نویسنده: مانی کوهی