گاهی ، گاهی های زندگیمان زیادی می شود ؛ زیاد زیادی می شود.
یه روزایی ، یه وقت هایی ، یه لحظه های خاصی -که هممان هم کم و بیش و به شکل های مختلف تجربه اش کردیم - وجود دارد که آدم صدای سکوت اش گوش فلک را کر می کند و اون وقت است که دقیقا درونش .... آشوب است!
فکر می کنیم، فکر های عمیق ، فکر هایی با تمام وجود ، مهم نیست که از دید همکلاسی هامان ، دوست هامان ، پدرمان یا مادرمان باهوش ، کودن ، شاد ، افسرده ، مایه افتخار یا بی عرضه تلقی شویم، هرچی که باشیم از دید دیگران ، از دید خودمان یک چیز مشترکیم که همه بهش میگیم "من"
این من فارغ از اینکه چجوری شناخته میشه ، چجوری جامعه اون رو درون خودش به بقیه می شناسونه ، برای خودش یک معنای یونیک و یکه دارد. تعریفی که من از "من" دارم مسلما با تعریفی که تو از "من" خودت داری متفاوته. هرچی که باشم ، هرچی که باشی ... این یه روزایی ، یه وقت هایی ، یه لحظه هایی رو تجربه می کنیم... یا حتی بدون تجربه می تونیم حسش کنیم.
امروز سر مزار مادربزرگم -سالگرد- مادرم رو دیدم که با چه حسرت و دلتنگی ای به عکس روی سنگ قبر نگاه می کرد... اونجا بود که استارت یه روزایی من خورد . حس کردم.... چیز خیلی تلخی رو که حتی موقع تایپ هم .... بیخیال
داشتم با خودم کنار می آمدم که بتوانم جلوی فک و فامیلی که سالی یکبار هم ازشون/ازم خبر ندارند حفظ ظاهر کنم و اشکی نریزم که یک چیز جالب نظرم رو جلب کرد. یک دختری که روی یه صندلی نشسته بود ، مقابل یک قبر که سنگش را چند تکه بتنی تشکیل داده بود، آنقدر در سکوت گریه می کرد و به یه نقطه از قبر زل زده بود که فهمیدم او هم یه لحطه هایی اش فرا رسیده...
از یک طرف به عامل مشترک دیگر میان من و تو می اندیشیدم که همان مرگ باشد ، از طرفی دیگر هم مردمی را میدیدم که همه با چهره های عاقل و ظاهرهای عالمانه به هم این پیام را میدادند که من از بغل دستیم غمگین تر و انسانی پاک ترم... اما این جانشین ها و خلیفه های خداوند بر روی زمین تنها پس از چند قدم می شوند همان مغازه دار گران فروش که به اصطلاح تو پاچه کردن را زرنگی بازاری خود می داند ، می شود همان مال مردم خوار می شود همان دشمن خونی بدی ندیده می شود همان غیر انسان...
ذهنم را به موضوع دیگری پرواز می دهم و اندکی انرژی برای خداحافظی پایان مراسم می گذارم...
گاهی سوال مشترکمان می شود "چرا"
سوال هایی هستند که هیچوقت جوابشان را نفهمیده ایم یا این ما نیستیم که بتوانیم بهشان جواب بدهیم.
می دانی که می خواهم از گاهی های عاشقانه صحبت کنم... میدانم که یاد گاهی های عاشقانه ات افتاده ای... شاید تو هم سعی کردی در فرصت با هم بودنتان "من" کاملت رو به او نشان بدهی، شاید او را هم راضی دیدی ، شاید تو هم با هم نبودنتان هم هنوز باورت نمی شود... شاید تو هم مثل من ، با اینکه اینبار می توانستی بپرسی و بدانی چرا ، سکوت کردی ، سکوتی که گوش فلک را کر خواهد کرد ، شاید تو هم همه ی روزهای زندگی ات ، "یه روزایی" شده است... الان حسی که درونت ایجاد شد را دارم.
پایان
برچسب: گاهی نمیتوان بخشید و گذشت,
نویسنده: مانی کوهی